تبلیغات
پایگاه اینترنتی جاویدسید - دسته گلی برای مادر
پایگاه اینترنتی جاویدسید
علمی,آموزشی,سرگرمی,مذهبی,اجتماعی
به سایت دانستنی ها خوش آمدید


مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور...




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 29 خرداد 1392
سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 05 و 26 دقیقه و 45 ثانیه
An impressive share! I've just forwarded this onto a friend who has been conducting a little research on this.
And he in fact ordered me lunch simply because I discovered it for him...

lol. So let me reword this.... Thanks for the meal!! But yeah,
thanx for spending some time to talk about this matter here on your website.
دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 05 و 19 دقیقه و 02 ثانیه
Hey there, I think your site might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Chrome, it looks fine but when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, wonderful blog!
دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 18 و 40 دقیقه و 31 ثانیه
او رفت و مرا با درد و رنجی بی پایان تنها گذاشت ...
غمی که هر چه میگذرد دردش عمیق تر و زجرش جان کاهتر میگردد ....
بغض پنجه در لگویم میکشد اما ناله ای نمانده...
حسرت یک دیدار ... فقط یک بار بتوانم او را ببینم ...
ای کاش تا بود بیشتر مهربانتر میبودم ... ای کاش بیشتر پیشش میماندم ... ای کاش ... ای کاش ... ای کاش های فراوانی که فقط ای کاش مانده ...
یادم میآید موهایم را تو شانه زده و مرا دختر گیشو مینامیدی ...
حالا دیگر دست پر مهرت نمانده تا اشک های مرا پاک کنی ... از رفتنت فقط 8 سال گذشته اما من حس میکنم همین دیروز من را ترک کردی ...
ای کاش بابا نمیرفتی پیش خدا ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



درباره وبلاگ


سلام،من سید جاوید حسنی،مدیر این وبلاگ هستم. امید وارم از مطالب آموزنده ای که قرار دادم نهایت لذت رو برده باشید.شما می توانید به وسیلۀ پیام,انتقادات و پیشنهادات خود را بنویسید.

مدیر وبلاگ : سید جاوید حسنی
نظرسنجی
به نظر شما سطح سایت در چه حدی است؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تبلیغات
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
..
کلیه حقوق این وبلاگ برای پایگاه اینترنتی جاویدسید محفوظ است